شنبه ۲۵ اسفند ۱۳۹۷
۱۷ شعبان ۱۴۴۰
۱۶ مارس ۲۰۱۹
شماره 5166

نگاهی به رمان «تحریر دیوانگی» نوشته مهدی زارع روایت خواستن و نتوانستن


حسینعلی جعفری

اوّل به حکم رفاقت هفده، ‏هجده ساله از سال هشتاد مهدی زارع را می‏‌شناسم. زمانی که تازه داشت قدم در راه بی‏‌برگشت داستان‏‌نویسی می‏‌گذاشت. بی‏‌برگشت را کسی اینجا درست و دقیق می‏‌فهمد که قدم در این راه گذاشته باشد. حکایت همان حلوای لن‏ترانی است. دوّم به حکم یک حس مشترک و در نتیجه نوستالژی مشترکِ برآمده از یک اقلیم: «پریم»، که روزگاری شهری آباد بود و پرورشگاه نویسنده بزرگی چون مرزبان‏ بن ‏رستم‏ بن‏ شروین‏ بن‏ شهریار پریمی، نویسنده مرزبان‏‌نامه به زبان طبری؛ کتابی همسنگ کلیله و دمنه. نوه دختری او هم جایگاه رفیعی در ادبیات ایران‏ زمین دارد؛ عنصرالمعالی کیکاووس‏ بن‏ اسکندر بن‏ قابوس‏ بن‏ وشمگیر بن‏ زیار نویسنده قابوس‏نامه.

پریم که به غلط و فقط بر تابلوهای رسمی و اداری فریم خوانده می‏‌شود، دشتی سرسبز در جنوب ساری است. مهدی زارع، نوزده سال ابتدای زندگی‏‌اش را آنجا گذراند. مدتی که اثرگذاری‌‏اش بی ‌شک ماندگار شده است. من هم دوازده سال ابتدای زندگی‏‌ام را آنجا گذراندم. ردّ پای اثرگذاری آن دوازده سال را می‏‌توان در رمان افرا (انتشارات سوره مهر) و مجموعه داستان گِلا (انتشارات افراز) شاهد بود.

و امّا رمان «تحریر دیوانگی» (انتشارات شهرستان ادب)؛ داستان مردی بی‏‌خانمان و درمانده در شهر که ناگهان صاحب خانه‌‏ای بزرگ و ملک و املاک فراوان در روستا می‌‏شود. اینجا کلمه ناگهان کلمه دقیقی است. واقعاً ناگهانی بود آمدن وکیل سالارافخم. سالارافخم بی‌عقبه مُرد و مرده‌ریگ او به تنها خویشاوند دورش یعنی همین مرد بی‏‌خانمان درمانده می‌‏رسد؛ مرد بی‏‌خانمان که زنش هم او را تنها گذاشته و رفته همراه وکیل به روستا می‌‏رود، سر ملک و املاک بادآورده ‌اش. اینجا نویسنده نیم‏ نگاهی دارد به کهن‏ روایت شاهزاده و گدا. رسیدن یک ارثیه کلان و غیرمنتظره موضوع جدید و بدیعی نیست. آیا به راستی موضوع جدید و بدیعی مانده است؟ باید دید نویسنده از این کهن‏ روایت چگونه بهره‏‌برداری کرده است. مرد بی‏‌خانمان که از قضا راوی رمان هم هست، دل دیدنِ درد و رنج دیگران را ندارد. حال، این دیگران می‏‌خواهد یک سگ باشد یا یک زن بی‌‏پناه و تنها یا یک پیرمرد مرموز و عجیب و یا عمه‏ کوهی و دار و دسته‌‏اش و یا جوگی‏‌ها. اینجا کهن‏ روایت دیگری رخ می‌‏نماید؛ خانه پیرزن. خانه پیرزن هر چند قدّ یک غربیل بود امّا همه را در خودش جا می‌‏داد. خانه سالارافخم امّا بزرگ و جادار است.

خانه در این اثر نقش کلیدی دارد. رمان با این جمله آغاز می‏‌شود: «خانه‌‏ها قبل از آدم‏‌ها زمان رفتن را درک می‏‌کنند.» سه کلمه کلیدی در این جمله داریم: خانه‌‏ها، آدم‏‌ها و رفتن. داستان بر محور خانه سالارافخم می‌‏چرخد. آدم‌های این داستان هم عجیب و غریب‌اند. شخصیت اصلی سر ماندن ندارد. نمی‌‏تواند بماند. آرزوی رفتن دارد. به کجا؟ آخرین جمله رمان آن را فاش می‌‏سازد اگرچه در قالب یک آرزو که شاید بشود و شاید نشود؛ «کاشکی می‌‏دانستم کدام جاده می‌‏تواند من را زودتر به سرزمینی کنار دریای گرم برساند.»

در همان جمله اوّل نویسنده راوی برای خانه‌‏ها درک کردن قائل شده است. جاندار پنداری اشیاء، همین ویژگی که گاه گاه رخ می‌‏نماید تا حدی بُعد شاعرانگی هم به داستان بخشیده است.

در این اثر اسمی برای مکان‌ها نیامده است. شهر، روستا، دشت، مزرعه، گویی نویسنده عمداً چنین کرده و اعتقادی به اسم‏‌گذاری ندارد. انگار می‌‏سپارد به تخیّل خواننده، البته این شهر و روستا بدون مشخصه نیستند امّا اسم ندارند. سؤال این است که آیا اسم برای مکان وقوع داستان لازم است یا خیر؟ جوابش بستگی به هدف و انگیزه نویسنده دارد. البته برای بعضی از نویسندگان آنقدر مهم بود که برای فضاسازی دلخواه خویش دست به ساخت و ساز شهرهای تخیّلی زدند. فاکنر، یوکناپاتافا را ساخت و مارکز، ماکوندو را. تشخّص ‏بخشی و ویژه‌سازی یک مکان با نام‏گذاری کمک بزرگی خواهد بود به ذهن خواننده و جذب خیالش.

به گمان من اگر آقای زارع حتّی پریم را در مقیاس خیالی خودش به عنوان بستر رمانش انتخاب می‏‌کرد، نه تنها به داستان ضربه نمی‌‏خورد، بلکه چه‌بسا موجب ارتقای سطح اثر می‏‌شد. بوم‏‌گرایی جذابیت خاص خودش را دارد. البته نویسنده در رمان پیشین خودش - اتوبوس پاکستانی (انتشارات نگاه) - هم نشان داده که نمی‏‌خواهد پا در بوم مشخّصی بگذارد که به خودی خود ایرادی بر آن بار نیست.

ناگفته نماند که بستر آثار مهدی زارع و حتّی اسامی بعضی از شخصیت‌ها برآمده از زیست‌‏بوم اوست. مثلاً سالارافخم لقب حاکم دودانگه در گذشته بود که هنوز کاخ تابستانی او در روستای ملاده در شهمیرزاد سمنان سرپاست. این منطقه در گذشته متعلق به استان مازندران بود. فرهنگ و زبان مردمانش مازندرانی است مثل اکثر مردمان دامنه جنوبی البرز هم‏‌مرز با مازندران. دودانگه قدیم به دو قسمت تقسیم شد؛ بخشی از آن با نامی دیگر در استان سمنان واقع شده و قسمت بزرگ و اصلی آن امروزه بخشی از شهرستان ساری است.

سالارافخم تنها نام و یادی است که شنیده می‌‏شود، امّا حضور سخت و سنگینی دارد. نه خودش بلکه یادش، روحش، اعمالش، میراثش. سالارافخم گذشته‏‌ای است که بر شانه‏‌های راوی سنگینی می‏‌کند. راوی نمی‌‏تواند از او بگریزد. مانند او هم نمی‏‌تواند بشود. اگرچه در آخر رمان می‏‌خواهد آن را به آتش بکشد.

‌دنیای فانتزی مرد در کودکی انگار رهایش نمی‌‏کند و می‌‏توان گفت هنوز در همان مدار سیر می‌‏کند. «زیر تخت فلزی برای خودم سینه‏ خیز می‌‏رفتم و برای دشمنان نبوده، نارنجک پرت می‌‏کردم. همه چیز لرزید.» ص 6. زلزله می‌‏آید و کودک همه افراد خانواده‌‏اش را از دست می‏‌دهد. چند سطر پایین‏‌تر می‏‌گوید: « ...و با خودم گفتم اگر آن نارنجک‌ها را نینداخته بودم، این اتفاق نمی‏‌افتاد.»

راوی سر از پرورشگاه درمی‏‌آورد. مریض است و هنوز که هنوز است، سرفه می‏‌کند. جایی اشاره می‏‌شود که سل دارد. حال خوشی هم ندارد. روزگار هم با او سر سازگاری نداشته است. شاید همه این موارد دست به دست هم داده که او به بلوغ فکری نرسد و در همان دنیای فانتزی خویش غوطه‏‌ور باشد. البته دست به اقدام می‏‌زند و حتّی دست به قلم می‏‌شود امّا افاقه نمی‏‌کند. خواستن و نتوانستن. نتوانستن نه به معنای بی ‌عملی؛ دست به اقدام هم می‏‌زند امّا نمی‌‏تواند به اهدافش برسد. شاید بهتر است بگوییم خواستن و نشدن؛ چون ناشی است، کارهایش مبنای درستی ندارد، می‌‏خواهد سالارافخم باشد و نمی‏‌تواند. می‏‌خواهد از سالارافخم فرار کند و نمی‌‏تواند. انگار ادای او را درمی‌‏آورد حتّی در نوشتن. چرا؟ چون ناوارد است و از روابط اجتماعی انسان‌ها و لایه‏‌های پنهان زندگی بی‏‌خبر است. مشکل شناختی و معرفتی دارد. دیوانگی و جنونی ناشی از ناتوانی در رسیدن به خواسته‏‌ها و حل تضادها و تناقض‌های زندگی.

سرگردانی و رفت و آمد مداوم راوی میان شهر و روستا بهتر از این می‏‌توانست بازگوکننده تضاد این دو نماد و نماینده صنعت و سنّت باشد. صنعت را در اینجا جایگزین مدرنیته به کار برده‌‏ام. ناتوانی شخصیت اصلی در برقراری یک ارتباط درست و سازنده با اهالی روستا نمایانگر دو شیوه زندگی و دو شیوه تفکر است. شیوه زندگی و تفکر شهری و شیوه زندگی و تفکر روستایی. همان مسئله همیشگی و حل‏‌نشده و انگار حل‏‌نشدنی جدال سنّت و صنعت.

رمان پر از خرده ‏روایت‌های جذاب و شاید بهتر است بگوییم وحشتناک است؛ تلفیقی از عشق و وحشت. مثلاً رقص خون زن همسایه. همین خرده‏ روایت‌ها خواننده را به فضایی گوتیک می‏‌کشاند. رگه‏‌های تأثیرپذیری از رئالیسم جادویی هم در رمان تحریر دیوانگی قابل مشاهده است. فضاسازی و شخصیت‏‌پردازی عجیب و غریب. شباهت جوگی‏‌ها با کولی‌های صد سال تنهایی مارکز. موقرمزها و... . شاید همین مسئله باعث می‏‌شود که گاهی احساس کنی در فضایی غیرایرانی حضور یافته‌‏ای. البته این مسئله قابل نقض است چون جوگی‏‌ها که انگار تبارشان به هندوستان می‏‌رسد در پریم حضور پررنگی داشتند. کار و حرفه اصلی‏‌شان هم آهنگری بود.

دو، سه نکته که دوست داشتم نویسنده و ویراستار به آن توجه می‏‌داشتند که نداشتند. غلط املایی، امروزه به نظر من پذیرفته نیست. مخصوصاً اینکه رمان ویراستار داشته باشد و ناشر معتبری آن را نشر داده باشد. مثلاً زجّه به جای ضجّه. البته گاهی هم درست نوشته شد. یا جشن آخر شخم (ص 120) و جشن آخر درو (ص 122) که نویسنده یادش می‏‌رود کدامش بوده. یا به مکنت رسیدن سالارافخم که قبلاً یک رعیت ساده بود بدون مقدمه و زمینه و فراهم بودن شرایط و امکانات باورپذیر نمی‌‏نماید.

آخر اینکه مهدی زارع همیشه می‏‌خواست متفاوت باشد و در جستجوی تفاوت‌ها و متفاوت‌ها بود؛ از همان زمانی که می‌‏خواست پا در این راه بی‌‏برگشت بگذارد. موفق شد. گوارایش باد. تا باد چنین بادا!

اولین نفری باشید که نظر میدهید.